جستجو ویژه
دوشنبه 02 فروردين 1389 

ویژه

آخرین اخبار

تکامل فکری و توازن استراتژیک مقاومت ( تحلیل بخش اول)
درخواست حماس از بان کی مون برای پایان محاصره غزه
شهادت دو شهروند فلسطینی در نابلس
قطع روابط دیپلماتیک موریتانی با رژیم صهیونیستی
امروز یکشنبه یکم فروردین 1389 در تاریخ فلسطین
مقام معظم رهبری :سال 88 سال عظمت ملت ایران بود
سال 88 سال عظمت ملت ایران بود
کشف چهار شبکه جاسوسی صهیونیستی دیگر در لبنان
افزایش تولیدات صهیونیستی در بازارهای کشورهای عربی
حمله جنگنده های رژیم صهیونیستی به نوارغزه
نخاله: اسرائیل توان ورود به جنگی دیگر را ندارد
تظاهرات ترکها علیه شهرک سازی اسراییل در بیت المقدس
دیدار اوباما با نتانیاهو در واشنگتن
عربستان حریم هوایی خود را در اختیار اسراییل قرار می دهد
حمله هوایی رژیم صهیونیستی به فرودگاه بین المللی غزه
امروز شنبه 29 اسفند 1388 در تاریخ فلسطین
گلف نیوز: اسراییل زمینه را برای انتفاضه سوم فراهم می کند
برگزاری تظاهرات گسترده حماس در کرانه باختری
بازداشت یک عربستانی به اتهام جاسوسی موساد درلبنان
آماده باش پلیس رژیم صهیونیستی در بیت المقدس


 
 
 پژوهش و اسناد
تاثیر انتفاضه بر رژیم صهیونیستی(13)  
1388/11/10

تغییرات ذهنی شهروند اسرائیلی را می توان بدین گونه خلاصه کرد :


1 . زمانی که کفه میزان قوا به نفع صهیونیست ها و به زیان صاحبان اصلی زمین ، تغییر می یابد ، مواضع نژاد پرستانه و اشغالگرانه صهیونیست ها تقویت می شود و شهروندان اسرائیلی احساس می کنند که سیاست اشغال و اسکان می تواند امنیت مورد نظر و رفاه مطلوب آنان را فراهم آورد .
این امر به نوبه خود از سویی ، حقایق تاریخی (مرتبط با مسئله فلسطین) را به مسئله حاشیه ای و بی اهمیت ، تبدیل می سازد و از طرفی ، سیاست اسکان و اشغال را زمینه ساز تعامل با واقعیت موجود قرار می دهد ، و نیز ، ساکنان اصلی این سرزمین را چنان مضمحل و نابود نشان می دهد که اساسا از صفحه احساس و عاطفه و صورت ذهنی ساکنان ، محو و نابود می شوند .
2 . اما هنگامی که توازن قوا به نفع ساکنان اصلی و به زیان منافع صهیونیست ها بر هم می خورد ، اشغالگران ضمن رویارویی با ابعادی از واقعیت ، در می یابند که سیاست اشغال و اسکان ، نتوانسته است امنیت و رفاه مورد نظر ایشان را تامین نماید. از این رو ، ساکنان اصلی فلسطین را در چارچوب احساس خویش می یابند و بدین ترتیب رفته رفته صورت ذهنی آنان در برابر واقعیت موجود ، تعدیل و اصلاح می گردد .
بدیهی است که میزان این تغییر نگرش ، با حجم و شدت مقاومت فلسطینیان ، نسبتی مستقیم دارد و این اصلاح بینش و نگرش ، در حذف ذهنیت ها و باورهای اساطیری موثر است ؛ به عبارت دیگر سنگینی کفه قوا به نفع ساکنان اصل ، موجب رشد عقلانیت سیاست اشغالگران و درک بهتر حقایق می شود . اما طبیعی است که این تغییر و اصلاح صورت ذهنی ، از تلخ ترین و دردناک ترین تجارب صهیونیستی به حساب می آید و به همین جهت ، ملاحظه می شود که اشغالگران پیش از انتقال به مرحله واقع نگری و اصلاح ذهنیت ، معمولا مرحله ای از اعمال خشونت و وحشیگری را به انگیزه دفاع از آن چه بدان دل نهاده اند ، می گذرانند . اما اگر فلسطینیان ، با ادامه مقاومت خویش ، کفه مقابله را هم چنان به نفع خویش سنگین نگاه دارند ، این مرحله چندان پایدار نیست و نمی پاید .
بدین ترتیب ، در سایه دو احتمال مذکور ، ما می توانیم پدیده افراط و اعتدال بینش صهیونیستی را تفسیر و بررسی کنیم ؛ بدین معنی که چنانچه ساکنان اصلی ، بدون هیچ گونه جنبش و خیزشی ، با سیاست های اشغالگری و اوضاع جاری و حاکم ، به مقابله بر نخیزند ، به مثابه مشتی مردم عقب مانده حاشیه ای و غایب تلقی خواهند شد که می توان هرگونه سهل انگاری و تسامحی را به ایشان روا داشت و حتی با اعطای حق "حکومت خودگردان" آنان را به بازی گرفت .
اما اگر ساکنان اصلی ، برای مطالبه حقوق خویش ، به میدان آمده و از خود جوشش و تحرک نشان دهند و نقش تحمیل شده "حاشیه نشینی" را از خود نفی کنند و با بینش "سیاست اشغالی" به مخالفت بر می خیزند و توازن اوضاع را به نفع خویش تغییر دهند ، در این صورت منشا خطری بزرگ تلقی ، و به شدت سرکوب می شوند و بی توجهی در برابر آنان مجاز نبوده و همواره با تندی و خشونت با ایشان برخورد می شود .
این همان چیزی است که عینا در جنوب آفریقا نیز اتفاق افتاده است ؛ با اوج گیری مقاومت ساکنان اصلی در برابر اشغالگران سفید پوست ، آنان با توسل به شیوه های شارونی ، با مشت آهنین برای سرکوبی و نابودی نهضت مقاومت ، دست به اقدام زدند ؛ اما به رغم سیاستهای سرکوبگرانه آپارتاید ، مقاومت سیاه پوستان نه تنها ادامه یافت ، بلکه رفته رفته چنان اوج گرفت که سفید پوستان به بی فایده بودن شیوه های تروریسم سنتی ، اذعان یافتند و سرانجام به سقوط رژیم نژاد پرست انجامید ؛ یعنی اعمال خشونت اشغالگران بدین معناست که پیام های ملحانه ساکنان اصلی را دریافت کرده و بدان توجه یافته اند ، و بی رحمی وددمنشی ، چیزی جز آخرین گام برای در هم شکستن اسطوره و اعتراف به واقعیت موجود نیست .
نظر به این که دنیای امروز متکی به حواس پنجگانه و موازین مادی و مبتنی بر سلطه و اقتدار است ، و به قول یکی از زمامداران صهیونیسم ، آنچه از راه اعمال زور محقق نشود ، با زور بیشتری تحقق می یابد . لذا اخذ مطالبات معنوی از دشمن ، چون حق و عدالت ، جز از طریق ایجاد فشار بر حواس پنجگانه او و با اعمال عنف و زور امکان پذیر نیست . این شیوه موجب می شود تا دشمن بداند که عرب اصیل ، نه انسان بی هویتی است که بتوان آن را نادیده انگاشت ، بلکه انسان قدرتمندی است که اگر او را در محاسبات خود وارد نسازد و در حاشیه اش قرار دهد و یا حقوقش را ضایع گرداند ، می توان خسارتهای بزرگی را بر وی تحمیل کند .
شاید این همان کوتاهی و غفلت بزرگی باشد که در فرایند تلاش های دست یابی به صلح در باربر صهیونیست ها صورت گرفته است ، طراحان این توافقنامه را گمان بر این بود که با افراشتن پرچم های صلح و میانه روی و سخنان نرم و آرام در پشت میزهای مذاکره ، خواهند توانست چهره انسان عربی را در ذهن و اندیشه جهانیان تغییر دهند و صهیونیست ها را از نگرانی برهانند و به آنان بباورانند که با مواضعی معتدل ، واقعا خواستار صلح هستند .آنان گمان می کردند این موضع گیری ، تحرکی را پدید خواهد آورد که حکومت صهیونیستی مجبور شود به توافق عادلانه و یا شبه عادلانه ای گردن نهد ؛ اما آن چه اتفاق افتاد ، کاملا عکس آن بود ؛ یعنی هر چه اعراب کوتاه آمده و جانب اعتدال را بیشتر گرفتند ، شدت عمل و باج خواهی صهیونیست ها بیشتر شد و توسعه شهرک های صهیونیستی در وجب به وجب اراضی اشغالی ، بیشتر و جدی تر گردید . از آن سو نیز اعراب هر چه بر شدت عمل خویش می افزایند و مقاومت بیشتری نشان می دهند و از موضع اقتدار برخورد می کنند ، اسرائیلیان ، به جای تحمیل صلح صهیونیستی ، یعنی تمکین و تسلیم کامل اعراب ، انعطاف و آمادگی بیشتری برای پذیرش صلح عادلانه نشان می دهند و در برابر قوانین بین المللی سر تسلیم فرود می آورند .
همین قضیه  درباره کسانی که خواهان عادی سازی روابط با رژیم صهیونیستی هستند ، مطرح است . آنان بر این باورند که "عادی سازی روابط" اقدامی روحی روانی است و توجه ندارند که این امر ، بیش از هر چیز ، عملی ساختاری است ؛ یعنی مرتبط با ساختار دولت صهیونیستی است و ناگفته پیداست که هیچ رابطه و پیوندی میان "ساختار" با "حالات روحی و عقلانی" وجود ندارد .
ساختار رژیم صهیونیستی ، ذاتا ساختاری غیر طبیعی است و به همین جهت عادی سازی روابط با آن عملا امکان پذیر نیست . این رژیم خود را فقط دولتی برای شهروندان خویش نمی داند ، بلکه دولتی برای عموم یهودیان جهان می شناسد و به همین جهت قانون "بازگشت یهودی صهیونیست" را از تصویب گذرانده و در آن تصریح کرده است : هر یهودی در هر نقطه از جهان ، حق دارد که (بر حسب ادعای ایشان) پس از حدود دو هزار سال دوری از سرزمین فلسطین ، بدان مهاجرت کند و در آن سکنا گزیند . این قانون حتی شامل یهودیانی که مایل به مهاجرت نستند نیز می شود (ولی حقیقت آن است که اکثر یهودیان جهان تمایلی برای این مهاجرت ندارند) . این در حالی است که فلسطینیانی که بیش از پنجاه سال از سرزمین خود رانده شده اند و در میان چادرهای پناهندگان در مجاورت سرزمین های تصرف شده خود به سر می برند و به هر طریق می کوشند تا به وطن خویش بازگردند ، از چنین حقی محرومند .
رژیم صهیونیستی همواره تاکید می ورزد که گرچه در منطقه خاورمیانه قرار دارد ، متعلق به این منطقه نیست . این رژیم کاملا وابسته به جهان غرب و کمک های بی دریغ یهودیان جهان است .
راستی با رژیم نژاد پرستی که هرگز از حصار نژاد پرستانه خود خارج نمی شود و بند نافش به خارج از منطقه متصل است و همواره آتش افروز جنگ هاست و پیوسته نا انگیزه توسعه طلبی ، به دیگران چنگ و ناخن می کشد ، چگونه می توان روابط عادی و طبیعی بر قرار کرد ؟

• برگرفته از کتاب تاثیر انتفاضه بر رژیم صهیونیستی نوشته عبدالوهاب المسیری