زیتون خونین
نارنجک ها صورتت را پوشانده اند
از گلویت شناختمت
که قاب فریادش را با تار عنکبوت آذین بسته اند
شاید با کمانچه ای که آواز پوسیده اش را
سرفه می کند
یا دو دانه زیتون خونین
تو را به خاطر سپرده باشم
شاید گلوله ای که رد بالت را به دنبال کرده
از آسمان برگشته باشد
بعد از تو
هر کوهی که بیفتد
چراغ هلهله ای روشن می کند
تا فرشته ای را کنجکاو زمین کند
چه کسی دید
آن گاه که خودت را در بوسه ای
به عمق مرگ پرتاب کردی
و فرشته ای که آن بالا
در آغوشت گرفت
و از آن روز
چه شکوهمند می رقصند بادبادک هامان
بر فراز سیم های خاردار
درد زیتون زار را همان قدر می دانم
که نمی دانم ابرهای آفت کش
کشتشان در کدام آسمان
و سرنوشتشان
در کدام بیابان خاک می خورد
نیستی !
مجسمه ای در سینه ام
برای قناری ات
قلبی تراشیده ست
نه از دریچه نه از ماه !
از کتیبه پیشانی ات خواندم
که ابرها تابوت باران را
به دریا ها سپرده اند
وما هنوز هستم !
با هر شهیدی
که از شنیدن نامش
در دم زنده شویم !!
مرتضی حیدری آل کثیر
برگرفته از تازه ترین کتاب شعر خبرگزاری قدس "سنگ های پرنده"