زیتون عاشق
این زیتون ها
که در خواب جهان شکوفه زده اند
از دامن تو آب می خورند
تو نزدیک ترین صدا در گوش صدف هایی
محرم اقیانوس و دریاچه ها
مریه
به تو می کشاندم
تو که چشمهای زمین را دانا کردی
همان جا بود
که پوست خواب هایم را کندم
میان هسته هایشان
صدای باد می آمد و
گریه زنی از کنعان
تو قسمتی از جنگ بودی
شاید هم جنگ قسمتی از تو
بگذار تاریکی پوست بیندازد
درد بکشند زیتون هایی که عاشق چشمهایت هستند
چرا که وسط خون تو
وسط گلویت
کوتاه می شد جهان
و به خواب می رفت علف
اما حالا کاریکاتوریست ها
به عینک عزرائیل فکر می کنند
و بهشت روبرویت ایستاده بود و
پلک نمی زد
بلند شو
به خودت برگرد
به صدای همان پرنده که می گفت :
صلح
نه از کبوتر شروع می شود
نه از زیتون
بلکه نیایش کوچک گنجشک هایی است که می دانند
بهشت نام قبیله ای است
در همین نزدیکی
فاطمه بیراوند
برگرفته از تازه ترین کتاب شعر خبرگزاری قدس " سنگهای پرنده"