تمامی لحظات
جز لحظه ولادت تو
سایه هایی هستند بر پلیدی های زمان
تمامی زمین ها
جز زمینی که تو بر آن راه می روی
خشت هایی هستند
که از قصر غیرتی آواره افتاده اند
پیش از آن که تو جامه وجود بپوشی
ما خاکستری بیش نبودیم
رنگ های ما
پیش از آن که تو آفتابی شوی
سیاه بودند
معنا
پیش از آن که تو در معنای آن
آتش آغاز را بدمی
خطی از دود بیش نبود
پیش از تو بزرگواری دل نداشت
پیش از تو آب
آبرویی نداشت
پیش از تو زبان ارجمندی بریده بود
خوبی پیش از تو چیزی نداشت،
ای فرزند جنوب!
و هنگامی که تو به دنیا آمدی
ثروتمند شد
دیگر ساعت هم نمی دانست
ساعت چند است
تا این که قلب تو
درس تپیدن را به ساعت آموخت
دیگر زمین هم
از حرکت می ترسید
تا این که جهش های خون
در قلب تو
حرکت را به زمین آموخت
خورشید از این پس
سرگردان نخواهد بود
و در نور چشمان تو
راه خود را خواهد یافت
و به چاه نخواهد افتاد
اکنون او گام بر می دارد
بی آن که از اطراف خود بهراسد
و جای پای تو را دنبال می کند
هر گاه
که گام در راهی بگذاری
در پیشانی ات نور مسکن دارد
امروز
هر چهارجهت جنوب است
ای فرزند جنوب!
خورشید از کدام سو غروب کند؟
دیگر حتی شب
از سیر در شب می هراسد
و هر سو که می رود
دو ستاره می بیند
دو ستاره که اشک دو چشم توست
هنگام
که خواب آلودگان
چشم بسته اند
ای فرزند جنوب!
گردان های سیاه پوش
به یاری تو خواهند آمد
و روزگار
از سکوت و خفت
توبه خواهد کرد ...
دهان درد از تبریک گفتن
وا خواهد ماند
طبل کوچک
با صدایی بلند
کوبیده خواهد شد
صاعقه ای
آسمان را خواهد شکافت
و خطوط آتش
امتداد خواهد یافت
آنک بزرگواری دلاوران توست
که در هر سرود و سخن جاری ست
زیر گام های تو
جشنواره خون برپا خواهد شد
ای فرزند جنوب!
خود را در مقابل اعراب
کوچک نکن
و این قوم خاکستر را
با نعلینت پس بزن!
کسی از این قوم
بر تو منتی ندارد
به زبان با تواند و
دل هاشان خنجر خیانت است
چون شترانی به هم پیوسته
ذلیلانه راه می روند
دست تو را می فشرند و
پیمان تو را زیر پا می گذارند
با تو تا لبه پرتگاه آمدند
و آن جا رهایت کردند
تو از آنان روی برگرداندی
تا ما را زنده کنی با قلب مهربانت
چگونه بر تو منت می گذارند
آیا دزد
بر آن که جامه اش را ربوده
منتی دارد؟
آیا شکست خورده ترسو
نصیبی از شکوه پیروزی دارد؟
ای فرزند جنوب!
هرگز با غیرت تو همنوا نخواهند شد
فاسقانی
که در مسابقه زنا
اول شدند
شعبده بازان زنایند و روباهان زنا
بازی شان زناست و در زشتکاری
اعجاز کرده اند
شگفتا کسی که زشتی هایش را
زیبا می نماید
در شگفتم که چگونه
خداوند زیبایی ها
مخلوقاتی چنین کریه آفریده است
که از نوک پلا
تا فرق سر
کیسه های زباله اند
که لب و دهان دارند
هر یکی شان در سرزمینش
به نیکوترین تعبیر
کرمی بیش نیست
خواهند گفت که تو
به دستور دیگری می جنگی
و خواهند گفت
که تو به شورای امنیت دلگرمی
به آنان بگو
شورای امنیت
هزاران قطعنامه دارد
برای حمایت ازشکم های شما
پس چرا نتوانسته است
ننگ را از شما پاک کند
به آنان بگو
شما پیش تر
تمام امنیت را از شورای امنیت گدایی کردید
پس چرا چون من در امان نیستید!؟
به آنان بگو
فقط جوشاندن میکروب ها را می کشد
به آنان بگو
بذر پیروزی
تنها در میدان های نبرد می روید
به آنان بگو
شما متهم اید
ای فرزند جنوب!
به باد اجازه دادی بوزد
بعد از آن که وجودش را تایید کردی
و مشروعیت بخشیدی
اینک صدای طبل پیروزی ست
که به گوش می رسد
از میلیون ها پنجره
ای فرزند جنوب!
روی اعراب حساب نکن
و بگو که وقت تان به سر آمد
شما تازه سینه خیز به راه افتاده اید
در حالی که من
دیری ست شتابان می تازم
و از حدود پرواز هم فراتر رفته ام
من غده سرطانی را درآورده ام
و بهبود یافته ام
در حالی که شما هنوز
در سلول های سرطانی زندگی می کنید
من پایگاه شرارت را
در سرزمینم نابود کرده ام
در حالی که
در سرزمین های شما هنوز
شر
بیست پایگاه دارد!
ترجمه: سید محمدجواد شبر
ویرایش ادبی: علی محمد مودب