بوی خون
بیدار کرده
گرگها را
گله های گمشده
می لولند در علفزارها
خسته می شوند و
خود را می زنند به خواب
تنها بیرق بی باک توست،
برادر!
که روبروی باد مخالف
سینه می گشاید
و نام عربی خدا را
فریاد می کند در گوش کوسه ها و قورباغه ها
تا ساحل مدیترانه
قرق فاحشه ها و گلادیاتورها نباشد
بزن برادر!
کوسه های ساعر را
که چشم می چرانند
در ساحل صور
خرخاکی های مرکاوا را
که آمده اند
شاخه های مبارک زیتون را
از ریشه در آورند
بزن برادر!
ملخ های آپاچی را
که روز روشن
شبنامه پخش می کنند
تا گل اندود کنند نامت را
که مثل خورشید می درخشد
جاده ها را بسته اند
مبادا بوی بیداری
در راه برگشت
با کارتن های خالی آذوقه
به آنسوی مرز
سرایت کند
پل ها را ویران کرده اند
تا بیروت
جزیره ای تنها باشد
دور از دستهای اتفاق
کودکان را می کشند
مبادا حسن نصرالله
ادامه ای داشته باشد
اما...
با رودخانه ها چه می کنند
با ماهی های قرمز کوچک
که قطره های خون تو اند
و همیشه
بر خلاف جریان آب
شنا می کنند
با آسمان چه می کنند؟
که مسیر پرواز پرستو ها و موشک هاست
و از عهد عتیق
هنوز
صاعقه هایی را
نگه داشته است
برای روز مبادا.
شعری از امید مهدی نژاد